چیستی زبان

            " درآغاز کلمه بودوکلمه ازخدابودوکلمه خدا بود". کتابِ عهد عتیق، سِفر پیدایش خود را این گونه آغاز می کند. درآن جا جهانی تصویر می شود سرشار از تاریکی وخلاء، لبریز  از بخارهای تیره یِ تودرتو؛عرصه ای که هیچ جانداری در آن زندگی نمی کند، نیستیِ محض است،هیچ است، نوعی فقدان همه چیز. دراین چنین فضایی، در محیطی تا بدین حد سرد وتیره و لزج، خداوند تصمیم به آفرینشِ هستی می گیرد. او امر به شدن می کند و براین اساس هر چیز، در همان لحظه می شود. خداوند این امرِ به شدن را با نامیدن اجسام و موجودات انجام می دهد.او می گوید که کوه بشود و در همان لحظه کوه هستی می یابد، او می خواهد که دریا بشود و در همان دم دریا جان می گیرد و وجود می یابد. بدین سان با «کلمه»، با نامیدنِ هر آفریده ای با نام و واژه ای خاص، آن آفریده جان می گیرد و می شود؛ اینگونه است که کلمه ای که از ذات خداوند بیرون می تراود، بر هر چه که بنشیند در لحظه جان می گیرد و هستی می یابد. از نگاه اسطوره ایِ ادیان سامی، سِفر پیدایش اینگونه آغاز می شود.
براساس تعریف دانشنامه ی بریتانیکا، "زبان نوعی سیستم قراردادیِ منظم وسامان یافته از آواها و نشانه های کلامی و نوشتاری ای می باشد که توسط انسان های وابسته به یک گروهِ اجتماعی- فرهنگیِ خاص و در جهت نمایش وفهم و شناختِ ارتباطات واندیشه ها به کار می رود."
در متون کلاسیک یونانی نیز، ارسطو جایی در تعریف انسان، او را «حیوان ناطق» می نامد.این تعریفِ بنیادینِ منطقی، به خوبی بیانگر ارزش و معیار زبان در تبیین و تعیینِ هستی آدمی ست؛ از این رو باید گفت که تفکر چیزی نمی تواند باشد جز نوعی بیان درونی که تنها از مسیر زبان صورت می گیرد وشکل می یابد.
می توان با یک نگاه فلسفی، زبان را کشف رمزگانِ نهفته ای دانست که دربطن هستی آرمیده اند ودر صورت شناخته شدن، امکان شناخت تمامیِ هستی را به ما می دهند. لیوتار در جایی عنوان می کند که هیچ رویدادی را نمی توان خارج از حیطه ی زبان ومستقل از آن، تصور کرد و در نظر گرفت واین همان تأکید همواره ای است که بر بُعد جهان شمول زبان می شود.
در نگاهی دیگر، زبان را می توان نوعی خلق معنا دانست، شکلی از آفرینش معنا؛ آفرینش معنا برای تمامیِ آنچه که بی معناست و فاقد بُعد و می تواند تا ابد نیز بی معنا بماند. ویتگنشتاین بر این اعتقاد است که "آنچه را که زبان منعکس می کند همان واقعیت جهان است، در نتیجه زبان منعکس کننده ی واقعیت و مرز میان معنا و بی معنایی است".در حقیقت ساختار زبان، چگونگی تفکر درباره ی جهان را شکل می دهد؛ مفاهیمی که زبان فراهم می آورد، نحوه ی اندیشه و همچنین چگونگی نگرش آدمی را رقم می زنند.
از دیدگاه زبانشناسانِ شناختی نیز، انسان در هر جامعه ای در راستای برقراری ارتباطی دو سویه با انسان های پیرامون خود، ناگزیر است به کسب دانش زبانی درباره ی فضا وچگونگی جای گیری اشیاء در درون آن. به یک معنا، در یک زبان زنده و پویا، ساختار مفهومی زبان همواره ودرهمه حال در انطباق با ساختار واقعی جهان قرار می گیرد؛ در حقیقت، زبان در هر جامعه ای به واسطه ی توانمندی ها و همچنین نوع ساختار خود، شکل متفاوتی از شناخت، تحلیل، تفسیر، تأویل و در نهایت درک جهانِ پیرامونی را برای گویشوران آن زبان فراهم می کند. شاید بتوان گفت که آن چه را که ما جهان می نامیم، درواقع ساخته وپرداخته ی زبانی است که با آن تکلم می کنیم وهم از این روست که می توان یکی از مهم ترین دلایل شباهت و همسانی میان افراد یک جامعه از نقطه نظر الگو های رفتاری ونظام ارزشی را، زبان واحدی دانست که از سوی افراد آن جامعه مورد استفاده قرار می گیرد و درست به همین دلیل است که زبان و مفاهیم نمادین مستتر در آن، نقش بسیار تعیین کننده ای را در فرآیند درک و شناخت آدمی ایفا می کنند. از نظر هایدگر این تنها و تنها زبان است که جهان را می سازد وفهم ما از جهان نیز، فهمی است مبتنی بر زبان و بر همان مبنا. برای هایدگر، جهان ذاتاً هستی ای زمانمند است و زندگی ما نیز تفسیری است بر متن جهان، که به وسیله ی زبان ساخته شده است. بنابراین بایستی گفت که هستی آدمی تنها در درون زبان معنا می یابد و این زبان است که ما را می سازد؛ اندیشه، فهم وعمل ما را و در یک کلام، تمامیِ هستی ما از خلالِ پیکره وچارچوب قاعده های زبانی شکل می گیرند وشاید به همین جهت است که زبان در بر دارنده ی ژرفایی است که غالبا از نظر ناپیداست، ژرفا وعمقی که برای شناخت ودرک آن، ناچاریم که با زبان زندگی کنیم و آنچه را که زبان، به راستی و در واقع به ما می گوید، بشنویم؛ برای رسیدن به این مرحله ناگزیریم که دو حقیقت عمده را بشناسیم وبپذیریم:  سکوت و شنیدن را.
افشین لطفی.